به همین سادگی!





چند وقت پیش،کتاب ِ «روی ماه خداوند را ببوس» رو میخوندم؛ صفحات ِ آخر ِ کتاب بود؛ به این قسمت رسیده بودم:

«... یونس، تو نمیتوانی معنای خداوند را در کنار بقیه معناهای زندگی ات بچینی. وقتی خدا در معصومیت ِ کودکانْ مثل ِ برفِ زمستانی می درخشد تو کجایی یونس؟ واقعاً تو کجایی؟ شاید خداوند در هیچ جای دیگر ِ هستی مثل ِ معصومیت ِ کودکی،خودش را اینگونه آشکار نکرده باشد.من گاهی از شدت ِ وضوح ِ خداوند در کودکان، پُر از هراس می شوم و دلم شروع میکند به تپیدن. دلم آنقدر بلند بلند می تپد که بُهت زده می دَوَم تا از لای انگشتان کودکان خداوند را برگیرم.کجایی یونس؟ صدای مرا می شنوی؟»

در حالی که کتاب داشت تمام میشد، دیدم صدای علی (داداش ِ کوچیک ِ چهار و نیم ساله ام) از تو اتاقش می آید و مامانم داره براش قصه میگه تا امشب تنها بخوابه، رفتم پیشش بوسیدمش و گفتم شب بخیر، گفت:میلاد، یادت باشه امشب خوابای خوب ببینی، گفتم: خوب ممکنه یه وقت یادم بره!، مامانم به شوخی گفت: ساعت کوک کن تا یادت نره، ولی علی در حالی که خرس کوچولوش رو تو بغلش گرفته بود،خیلی ساده و کودکانه گفت: خب فکر کن یه چیزی تو بغلته، اونوقت خوابای خوب می بینی!
چقدر این حرف علی من رو یاد آیه ی 16 سوره «ق» انداخت: « نَحْنُ أقرَبُ إليْهِ مِنْ حَبْل ِ الوَريد ، ما از رگ گردن به او(انسان) نزدیکتریم» ، با خودم فکر کردم اگه ما کسی رو که از رگ گردن به ما نزدیکتره و همیشه پیش ما هست و در دسترسه و بزرگترین قدرتها رو داره ، تو بغلمون بگیریم، آیا هیچ کابوس و ترس و تنهایی سراغمون میاد؟!
علی بعد از چهار سال و نیم که به این دنیا اومده، هنوز یه چیزایی از دنیای فرشته ها یادشه که امیدوارم مثل ِ اغلب ِ ماها در گیر و دار این عالم فراموش نکنه!

برگرفته از نوشته ی من در وبلاگ شفا
لینک
سه‌شنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٦ - ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ - میلاد