چشـمـــها را بايد شست...!

روزی دختری که سرباز بود و در جنگ شرکت می کرد برای پدر خود، نامه ایی نوشت و از شرایط جنگ و درد و رنج و محنت ، شکایت کرد و نوشت مرا از اینجا نجات دهید.  پدر در جواب نامه برای او نوشت:

دو زندانی از پنجره ی سلول خود به بیرون نگاه می کنند ،اولی گل و لای خیابان را می بیند و دومی آسمـــــــان آبی را.

این نوشته در دختر بسیار اثر می کند و دید خود را تغییر می دهد . بعدها او از دوران جنگ به سبب خدمتهایش به عنوان خاطره انگیز ترین دوران زندگیش یاد می کند .

لینک
پنجشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٥ - ٩:٤٧ ‎ق.ظ - میلاد