دوش در حلقه ما قصه گیسوی  تو بود

تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

دل که از ناوک مژگان تو در خون میگشت

باز  مشتاق کمانخانه ابروی تو  بود

عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت

فتنه انگیز جهان غمزه  جادوی  تو بود

لینک
جمعه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٥ - ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ - میلاد

حقيقت

عفاف گفت: مرا با برگ درخت زیتون مستور کنید.

وقاحت گفت: مرا با نشانها و امتیازات بیارایید.

شرارت گفت: مرا با لباس نیکی و صلاح بپوشانید.

رذیلت گفت: مرا با خلعت فضیلت افتخار دهید.

خدعه گفت: مرا به جامه اخلاص و صمیمیت ملبس نمائید.

خیانت گفت: تاج امانت بر سر من بگذارید.

تزویر گفت: بالا پوش صدق و محبت بر دوش من اندازید.

ظلم و جور گفت: گوی و چوگان مسامحه را به من بخشید.

استبداد گفت: صورت آزادی را بر چهره ی من نقش کنید.

اختلاف گفت: مرا بر زینت وظیفه مزین فرمائید.

تکبر گفت: مرا بر زیور تواضع مباهی نمائید.

حقیقت گفت: مرا برهنه بگذارید و پیرایه بر من مبندید زیرا من هیچگاه از برهنگی خود شرمسار نیستم.

لینک
پنجشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٥ - ٩:٤۳ ‎ب.ظ - میلاد

 

هرگاه خداوند تو را تا لبه ی پرتگاهی برد به او اعتماد کن زیرا یا تو را از پشت میگیرد یا میخواهد به تو پرواز کردن را بیاموزد!

لینک
چهارشنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٥ - ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ - میلاد

 

فرقی نمیکنه دریا باشی یا یک برکه کوچک اگر زلال باشی آسمان در توست
لینک
چهارشنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٥ - ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ - میلاد

سخن عشق...

         از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

                                           یادگاری که در این گنبد دوار بماند              

لینک
سه‌شنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٥ - ۸:٢٩ ‎ب.ظ - میلاد